تبليغاتX
از راهی دور
"پدرم٬ نقش روزهای قدیم را بر چهره دارد

همپای درختان کاج قد کشیده است

و دانه دانه موهای سپیدش را

از گذر سالها به یادگار گرفته است....

 

۸۵"

 

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:23 توسط بارون, "آ.م" |

عکس دو نفره ی مامان و بابا توی سن 21 و 29 درون قاب عکس خودنمایی می کنه... توی حرم امام رضان، هر دو می خندن اما خنده ی مامان از صدتا گریه غم انگیزتره!!!

سالها پیش وقتی به این عکس نگاه می کردم هیچ از خنده ی مامان خوشم نمی یومد و می خواستم بدونم چرا اینطوره... حالا توی سن 21 همه چیز رو می دونم...

حالا کلی حرف دارم براش.. کلی درد دل.. و امروز می خوام همه رو بهش بگم...

مامان، توی تمام بچگیم  دنبال  آغوشت می گشتم... دنبال گرمای بوسه هات... دنیال یک دقیقه وقت ... دنبال مهربونی که من توی اون سن نمی دیدم... همه چیز من مامانی بود... من مامانی رو داشتم و بابا... بابایی که هروقت از سرکار بر می گشت منو یاد اون شعر می نداخت : بابا اومده، چی چی اورده، نخود و کیشمیش.... و مامانی که همیشه تمام وقتش واسه ی من بود... و نگاه مهربونش.. گرمای تنش...

دنبالت می گشتم... اما... تما م زندگیه روزانه ی تو رو مهمونای ناخونده ی گاه و بیگاهی پر می کرد که تو مجبور بودی جلوشون خم و راست شی...

با گذشت سالها یه کم سرت خلوت شد اما باز وجود برادر کوچیکی که تازه پا گذاشته بود به این دنیا نمی زاشت که بغلت واسه من باشه...!

گاهی روزا واسه ی اینکه بیشتر پیشت باشم میومدم توی آشپزخونه تا توی ظرف شستنا بهت کمک کنم – فقط 5 سالم بود – اما باز تو نمی زاشتی، ناراحت می شدی و می گفتی بهتره که بری پیش مامانی  و من فک می کردم تو من رو پس می زنی...!!

زندگی من مامانی رو داشت و بابا و تو رو که همیشه در حال کار کردن بودی... کار کار کار... تمام لطفا و محبتهایی که در حقم می کردی بیشتر توی ذهن من به وظیفه ای!!! برای تو  تشبیه می شد...!!! اگه لباسم رو می شستی وظیفه ت بوده.. اگه اتاقم رو تمیز می کردی  وظیفه ت بوده... اگه  نذاشتی آب توی دلم تکون نخوره وظیفه ت بوده...

روزای مادر تنها هدیه ی من بهت گفتن روزت مبارک بود و ماچ و بوسه هاش برای مامانی.... و بابا همیشه کادویی که می خرید رو با گفتن اینکه این هم از طرف من و دختر گلمون تقدیم تو می کرد... و من چقد احمق بودم تمام اون روزایی که تورو نمی دیدم....

مامانی رو می پرستیدم، دوستش داشتم و هنوزم دارم.... اما چرا حتی یه لحظه اون حسی که نسبت به مامانی رو داشتم نسبت به تو نداشتم؟!!!... بهت بی احترامی نمی کردم، باهات نامهربون نبودم اما ...

بعد از مامانی هم باز هیچقت بین ما رابطه ی مادر و فرزندی طبیعی  وجود نداشت... دو هم خونه بودیم... و تو باز تمام کارایی که از بچگی م می کردی انجام می دادی... باز کار.. باز زحمت..

فک کنم من اونقد بد بودم که بعد از نوزده سال خواستی طلسم سکوتت رو بشکنی و دیوار نامرئی رو که بینمون بود رو  از میون برداری.... بهم گفتی... گفتی و گفتی...

گفتی از ماه های اول ازدواجتون خانواده ی بابا می خواستن که براشون نوه بیاری چون  بابا بزرگترین پسرشون بود... اما نمی شد... خدا نمی خواست... و تو همیشه کار می کردی... برای همه ی اون آدمایی که توی اون خونه بودن و با عشق... برای مامانی و بابابزرگ و سه تا عموهای مجرد و تنها عمه و  بابا و خودت... خانواده ت کیلوترها ازت فاصله داشتن و تو به خاطر بابا و به خاطر اینکه هم رو دوس داشتید همیشه تحمل می کردی و صبر...

از سال دوم نگاه های مامانی عوض شده بود انگار... و فشارا بیشتر.... پیش هر دکتری که می شد رفتی  و تمام آمپولها و عمل های طاقت فرسا رو به جون خریدی برای یه لحظه مادر شدن... اما بعد از 5 سال از ازدواجتون تمام دکترا یه نظر رو داشتن که هر دو صحیح و سالمید و فقط باید منتظر بمونید و تو باز هم صبر کردی.... اما یه روز صبرت تموم شد چون می دیدی دارن بابا رو ازت می گیرن... پس به بابا گفتی یکی دو روز برید مشهد.. نه برای دیدن خانواده ت بلکه...

 رفتید حرم امام رضا و تو اونجا بغض تمام اون سالا رو خالی کردی... و از امام رضا بچه خواستی... و باهاش قول و قرار گذاشتی... با خودت و خودش عهد کردی که اگه بچه دار بشی هرگز نذاری مث خودت سختی بکشه... هرگز نذاری تا لحظه ای که کنارته دست به سیاه و سفید بزنه... باهاش عهد کردی که توی پر قو بزرگش کنی!!.. بهش قول دادی که همیشه مهربون باشی و همه وسایل آرامشش رو فراهم کردی... بهش گفتی و گفتی و گفتی... اون  عکسم واسه همون روزاست.. روزای دل شکسته ت  و  تنها امیدی که می ترسیدی تبدیل به ناامیدی شه...

6 سال و 11 ماه بعد از ازدواجتون من به دنیا اومدم... و تو به همه ی قولات عمل کردی.... محبت کردی و مهربونی.. همونایی که من فک می کردم وظیفه ته....!!!

منو به دست مامانی سپردی چون می دونستی بیشتر از جونشم من رو دوس داره... نمی ذاتشی کار کنم چون نمی خواستی خطی به دستم بیفته!!!

من چقد کور بودم... چقد حق نشناس....

چرا فک می کردم تو بی محتبی؟!!... چرا فک می کردم دوستم نداری؟!!!... چرا فک می کردم من رو از خودت می رونی؟!!!

مامان، دو ساله که می خوام بهت بگم که چقد پشیمونم از رفتارم... نه از رفتار ظاهریم که هرگز بی حرمتی نکردم و بی احترامی بلکه از افکار درونیم اما تو هیچوقت نذاشتی...

بازم مث قدیمی، بازم  سر قول و قرار و عهدت هستی....بازم ...

مامان، دوستت دارم... و  می دونم که هرگز نمی تونم چبران محبتات کنم.... می خوام من رو ببخشی...

مامان، مامان... فرشته ی زمینی من.... حقا که بهشت زیر پای توست...

مادر من مادر من، تو یاری و یاور من.....

 

     مامان من، روزت مبارک....
+ نوشته شده درسه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:3 توسط بارون, "آ.م" |

از صبح پا شدم... آهنگایی که نیلوفر بهم داده و سنتیه و به قول سجاد جواده رو گذاشتم رو ریپیت و بلاگ کوفتیش  رو هم باز کردم و هی دارم دوره می کنم... هی از اول می رم آخر و هی از آخر میام اول... یه جعبه دستمال کاغذی هم کنارم گذاشتم و بینیم رو با صدای بلند و فین فین می کشم بالا یا بالعکس!!!

نمی دونم این نوشته ها رو، این همه استعداد و این جادویی که توی قلمه رو از کجا اورده و نمی دونم چرا انقد خنگ و خله که گذاشته کنارو یه سال که در بلاگ رو تخته کرده و حتی گردگیریشم نکرده....!!!

وای که من چقد  دوسش دارم... خودش رو... روحیه ش رو... نوشته هاش رو... اون صورت تپل و سفید و دوست داشتنی رو که می خوای بگیری توی دستاتو انقد ماچش کنی که عصبانی شه و دستت رو پس بزنه و اخماش بره تو هم و من قاه قاه بخندم...

چقد همه چی زود گذشت... کی از پشت نیمکتای مدرسه و دبیرستان پا گذاشتیم بیرون و هر کدوم رفتیم روی یکی از صندلی ها دانشگاه نشستیم... کی نیلو رفت جهانگرد شد و من حسابدار...؟!!

کی اون خنده ها و شوخی ها، اون دعواهای سر صبی که کی بره ته بشینه تا بخوابه تموم شد؟!!!

کی جیغ و ویغا ته کشید...؟!!... کی تموم شد نوشته های گوشه ی کتاب و دفتری که باسه هم می نوشتیم؟!!!

کی یه دفعه نیلوی تپل و دوست داشتنی من رفت رو مود لاغر شدن و وزن 70 کیلوییش شد 55 کیلو؟!!!

همه ی اینا کی اتفاق افتاد؟!! کی بزرگ شدیم؟!!... کی قد کشیدیدم... کی رفتیم توی نقش یه خانوم؟!!!

دلم چقد تنگ شده واسه اون روزای بی خیالی... اون روزای بی فکری که داشتیم... اون معصومیت کودکانه...؟!!

دلتنگم... دلتنگ....:

(یکی از نوشته های نیلوفر.ص)

خب تقصیر خودت نیست .

تا بوده   ...یعنی تا اونجا که یادته از همون بچگی عاشق دامن کوتاه های چین چینی رنگ وارنگ و گل سر و جوراب توری گل گلی منگوله دار بودی! و بزرگ ترین لذت زندگیت این بود که کفش پاشنه بلند های قرمز ۱۲ سانتی مامانت رو پا کنی و با یک من رژ گونه و مادیس(ماتیک) وایستی جلو آینه و بخیال خودت (در سن ۵ سالگی) دلبری کنی ! یادت می آد که همیشه تو خاله بازی  ۲ساعت گریه می کردی و پاهاتو زمین می کوبیدی و با یک ایل همبازیت دعوا می کردی که مامان تو باشی! و با اون اسباب بازی های مسخره رنگی و قابلمه پلاستیکی غذا بپزی! وکمی بزرگ تر که شدی توی مهد کودک با هیچ پسری نسازی و همه رو کتک بزنی و آخر سر همه ی دوستات پسر باشند! و سر تو؛ مدادرنگی همدیگرو بشکنند و خانم معلم به تو بگه فتنه! و  بگذره .. سالها از پی هم مثل برق و باد بگذره و روز به روز این حس متفاوت (زن بودن )و همراه با چیز بزرگ غریبی (شبیه عشق...) مثل یک گوله نور تو وجودت رشد کنه و روز به روز رویاها و افکارت بزرگ تر و دست نیافتنی تر ... تا ..

یکهو یه نگاه به شناسنامه ات می ندازی و می بینی ۲۰ سالت شده ! سرت رو بالا می آری تا نگاهی به اطرافت بندازی و بلکه شاهزاده ی سرزمین رویاها رو روی اسب سفیدش ببینی و  بی درنگ اون گوله ی نور با ارزش رو که سالها مثل گنج ازش نگهداری کردی بذاری تو دست هاش و بعدم لابد سریع بشی سیندرلا و پیش به سوی خوشبختی ...!

آره؟! ..

اما  اینجاش رو شرمندتم شدید ! ! اینجا رو باس یه ترمز اوچولو بزنی و وایسی ببینی دنیا بقول معروف دست کیه!... کافیه یه نگاه سرسری دور ورت بندازی تا ببینی که همه ی این ۲۰ سال ناقابل رو رسما خواب بودی! و دنیا عوض شده! سیندرلا و سفید برفی و آن شرلی و جودی آبوت سالهاست که نسل شون مثل ماموت ها از بین رفته ...

و عشق ...

هه ..عشق بیچاره ... اونقدر تغییر لباس و ماهیت داده که حتی خودشم نمی تونه خودشو بشناسه ... شاید برات تحمل و  شنیدنش سخت باشه اما واقعیت اینه که عشق ( همون چیزی که سالیان زیادی در حسرت به دست آوردنش بودی) ... تبدیل شده به یک مشت اراجیف! اراجیفی که تمام موجودات زنده و مرده زمین ۲۴ ساعت دست به دست هم دادند تا به هر شکل ممکن تو کله ی نفهم تو فرو کنند که :

 بابا عشق یعنی پول ! عشق یعنی مارک لباست.. کفشت.. شلوارت ! عشق یعنی مدل ماشین خودت و بابا جون !( یعنی پرادوو ؛ ب ام و ؛ بنز ! ) عشق یعنی آدرس خونتون ! ( یعنی زعفرانیه و فرشته و قیطریه!) .. عشق یعنی چند می ارزی ..! یعنی لیمیت عابر بانک ات تا کجا جای بریز و بپاش واسه بقیه داره ... عشق یعنی چقدر بلدی خرج کنی واسه طرفت!یعنی مامان اینها چقدر دوست دارن و حاضرن چند تا خونه و مغازه و ملک املاک تو پاچه ات کنند ! چرا که بلاخره  زندگی سخته ... و  بسوزه پدر عشق که خرج داره !! بابا اصلا همین که با همیم یعنی عشق دیگه! عشق کلا یعنی با هم راحت باشیم! نزدیک باشیم!!! می فهمی که؟!  اه .. بابا عجب گیری هستی! عشق همین هاست دیگه !!

میتونی بگی زمونه بده! می تونی بگی بد روزگاریه! می تونی بگی بابا بیخیال!سخت نگیر دنیا دو روزه! پا بده خوش باشیم کنار هم ! عشق کیلو چنده! جمع کن این جک و جواد بازی ها رو بگو برنامه آخر هفته چیه؟! کجا ولوو شیم!؟ مهمونی توپ چی سراغ داری؟! فاز بده! اصلا پاشو یه سر بریم شمشک!بیا! اصلا تو عقش منی .. !! خوبه؟! مشکلاتت حل شد؟! کوتاه بیا باااا ... هدف دور هم بودنه !!

هه ..

خب موضوع خیلی ساده است . اگه جزو اون دسته از افراد باشی که بقول خودشون با زمان پیش می روند و می خوان در زمان حال خوش باشند و بی خیالی طی می کنند و با همین عقش ها! سیر می شن کارت آسونه ... تو خوشبختی ...اصلا اون پیش به سوی خوشبختی که گفتم مال توست!

و اگر مثل من جزو اون دسته دومی های پاشنه بلند قرمز پوش احمق نفهم کله پوک جواد ننه بزرگ و بی کلاس باشی و تو پیچ و خم قصه ها و افسانه ها و خزغبلاتی همچون حرمت عشق و نظریه ی از عشق زمینی به عشق الهی و عشق فقط یکبار اتفاق می افته و عشق پاک و هزار تا حرف بی ربط و خزعبل غوطه ور باشی و هنوز عینهو خوره دفترچه خاطرات نگه داری و گل بخری و مثنوی و عطار بخونی کارت زاره! تعطیلی! به درد مارمولک ها هم حتی نمی خوری!

و تنها کار مفیدی که می تونی انجام بدی اینکه شب به شب به آسمون نگاه کنی و به روح همه ی عاشق های دنیا از لیلی و مجنون بگیر تا رومیو ژولیت و شیرین و فرهاد فاتحه بفرستی و برای آرامش روحشون ( که ۱۰۰٪ رو ویبره است بابت عشق های امروزی !! ) دعا کنی ..

خودتم که هیچی! برو بشین انقدر عشق عشق کن که از گلوت صدای ار ار الاغ در بیاد بی کلاس توهم !! همین!

+ نوشته شده درپنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:56 توسط بارون, "آ.م" |

تا یادم می آید کودکی هایم را دوست نداشتم... همیشه یادآوری اش ترس مبهمی را در وجودم روشن می کند...

اما چند روزی ست که حتی دلم برای آن موقع ها هم تنگ شده است!!

دلم هوایش را دارد...

آن موقع ها٬ همیشه به دل کوچکم نوید بیست سالگی را می دادم... نوید " اوج جوانی " را...

اما اکنون که در اوج جوانی ام، به یاد نمی آورم که چه چیز را وعده می دادم....!

+ نوشته شده درشنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:55 توسط بارون, "آ.م" |

"در خاطرات رو ییده ام

و تو تنها روزنه ای به نور هستی...

....

این قدم ها که در قاب خشکید

یکی قابها را از روی دیوار برداشت...!

 

  ۱۳ خرداد ۸۷"

+ نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:26 توسط بارون, "آ.م" |

"من تا آن لحظه ای خوشبختم

که ندانم تو چه وقت می میری...!!!

 

                  اردیبهشت ۸۷"

+ نوشته شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:55 توسط بارون, "آ.م" |

"دلم به اندازه ی یک دنیاست

عید می شود٬

نور آهسته می ریزد٬

باران می بارد٬

هوای تازه پیر می شود

و من از بی وقتی می ترسم...!!!

 

               ۲۳ اردیبهشت ۸۷"

+ نوشته شده درشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:26 توسط بارون, "آ.م" |

گاهی با خودم فک می کنم بابا این همه بی احساسی و سنگدلی رو از کجا آورده؟!!!!... شاید گفتنه این حرف به خاطر اینه که هرگز اشک بابا رو بعد از رفتن مامانی دیگه ندیدم!!!... شایدم دور از چشم من اشک ریخته....

بعد از گذشت نزدیک به یک سال رفتم به دیدنش... بهشت زهرا رو دوست ندارم، یه سنگینی رو روی قلبم حس می کنم که دوست دارم زمین رو چنگ بزنم و زار بزنم و حتی از خدا شکایت کنم...!!

با بابا نشستیم و فاتحه خوندیم و بعد بابا رفت تا خرما رو بین مردمی که واسه دیدن عزیزاشون اومده بودن پخش کنه و من تنها شدم... از این تنهایی می ترسیدم، واسه این همه دیر اومدن.. واسه سرزنش مامانی... اما... من هر شب توی تنهاییم کلی باهاش حرف میزنم....!

بابا اومد و گفت که بریم ولی دلم می خواست بشینم، انگار دستای مامانی توی دستام بود و من این گرما و امنیت رودوست داشتم... بابا راه افتاد به طرف ماشین و گفت تا چند دقیقه دیگه باید راه بیفتیم....!!! نمی دونم این همه عجله برای چی بود؟!! برای رسیدن به همه ی مشکلات زندگی؟!!!!!

بعدش به دیدن خاله معصوم و خاله فاطی رفتیم... چقدر سخت بود به یاد آوردن همه ی روزایی که گذرونده بودن و حالا توی این خونه هم با هم همخونه بودن....!!

خاله معصوم... کاش حداقل تو بودی.... کاش شونه های تو بود... کاش آغوش تو بود... کاش لبخند تو بود.... کاش تو بودی...

این روزا حرفای نگفته خیلی دارم، مثه قدیم... و دلم می خواد تو محرم تمام حرفهای من باشی و مرحم تمام دلنگرونی هام....

....

نگاهم به روی سنگ مزارشون می افته و.... باورم نیست که تو رفتی و خاموش شدی.....! باورم نیست....

....

خیلی خرابم.....

....

"سال ها بود، ثانیه به ثانیه نزدیک تر می شدم به قحطی احساس و باور می کردم بن بست خیال را...؛ خو کرده بودم با تنهایی خود... اما...

نمی دانم تو، کی؟!!! کجا؟!!! از کدامین افق، طلوع کردی و دستانم را گرفتی و پا به پای من از لحظه های بی مهری گذشتی.....!

امروز، نفس هست.... هوا هست... زندگی هست.... ولی...

افسوس.....

مهم این است که تو دیگر نیستی.....! "

+ نوشته شده درشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:54 توسط بارون, "آ.م" |

خوابی یا بیدار فرشته ی مهربون تمام عمر من؟!!.. بگو که بیداری... بگو... بگو که بیداری...!

.................

همیشه فاصله ی بینمون قد یه در بودُ چند تا قدم کوچولو و اونوقت آغوش گرم و مهربون تو که سنگر امن من توی تمام اون سالای بچگی بود....

کی باد اومد و تمومش رو برد؟!!!

..................

چهره ی دوست داشتنیت رو برای آخرین بار نگاه می کنم... باورم نمی شه این آخرین دیداره... دلم داره می ترکه.. دور و برم رو می بینم... این آدما کین اینجا؟!!.. بعد از این همه سال از کجا پیداشون شد؟!!... انگار گوش به زنگ بودن تا با شنیدن خبر خودشون رو برسونن.... آخه دارن حلوا خیرات می کنن!!!!

عمو حیدر اومده بالا سرت.... داره یه چی در گوشت زمزمه می کنه... شاید می گه از چیزی نترسی... شایدم داره تشکر می کنه به خاطر تمام سالهای بی مادریش که براش مادری کردی و سرو سامونش دادی.... آخه این آخرین دیداره....!

چشام رو می بندم.. کاش وقتی باز کنم، همه ی دردا مرده باشن!!

چشام رو باز می کنم... همه چی سر جاشه.... دارن یه چی زمزمه می کنن و من فقط تورو نگاه می کنم از پشت این پارچه ی سپید و به یاد می یارم آخرین لبخندی که به لب داشتی... منم می خندم... اما وقتی یادم می یاد که دیگه نمی بینمت دوباره بغضم می گیره....

دلم یه شونه می خواد... یه تکیه گاه امن واسه خالی کردن تمام این بغضی که راه گلوم رو بسته..... با چشم دنبال بابا می گردم... اولین باره گریه ش رو می بینم.... می خوام برم بغلش کنم و سرم رو روی شونه هاش بذارم تا با هم زار بزنیم.....

چشام رو می بندم... اشکام راه می یوفته.... همه ی روزای با تو بودن مثه یه فیلم از جلوی چشام می گذره.... کاش بابا با تو مهربون تر بود....

چشام رو باز می کنم... روت رو پوشوندن و می دونم دیگه نمی بینمت..... اما..... هیچ چیزی نمی تونه حریف این خاطره ها بشه، هیچ چیز....!!

..............

دلم می خواست قد این پنج سال برات حرف می زدم ولی ....

...............

۲۲ اردیبهشت که بیاد٬ پنج سال از رفتنت می گذره... ولی من هنوز سردی خاک رو حس نکردم....!

 

 

+ نوشته شده درچهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:22 توسط بارون, "آ.م" |

تمام بغض ها را

پشت پرده جا می گذارم...

نگاهم خسته از تکرار

و ذهنم سرشار از یافتن این سوال

که آدمکهای خفته در گور

نگاهشان در کدامین نقطه به پایان رسیده است؟!!!

 

                     ۰۲/۰۲/۸۷

+ نوشته شده درشنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط بارون, "آ.م" |

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود

هر لحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.

مگر این قفس کوچک استخوانی،

گنجایشش چه اندازه است؟!!!

............

دارم بهترین روزای عمرم رو می گذرونم.... دارم آهسته آهسته قد می کشم و لذت می برم..

از صمیم قلبم حس می کنم که مسافرم... مسافرم و مقصدم جز خونه ی خدا نیست...

مگه همین ماه رمضون پارسال نبود که به امیلی گفتم که بغضم گرفته و دلم میخواد که منم برم پیشش... خب حالا که آرزوم براورده شده کلی دارم زندگی میکنم دیگه!!

حمین شده کبوتر سپید ما و داره آماده می شه که پرواز کنه و بره و مارو هم ببره با خودش....

چقدر این روزایی که میگذره رو دوست دارم...  چقدر خوشحالم که بهترینا رو پیدا کردم توی این دنیای به ظاهر بزرگ...

اول از همه امیلی رو که خدا توی ماه رمضونش بهم داد... بعدشم توی عید یه عالمه عیدی خوب گرفتم... حمینم رو و دریام رو... و داداشا رو..

چقدر دوستشون دارم، با همه ی وجود....

می دونم من به قد سر سوزن هم نمی تونم به زیبایی شماها صحبت کنم ولی تنها و بهترین کلمه ای که می شه از علاقه ی پاک وجودم بگم همین دوست داشتنه...

  و چقدر خدا هم من رو دوست داره که لیاقت این رو داد که آشنا بشم با همه شون... امیر و حمید و نوا و داداشا، دستم رو گرفتن و من آروم آروم باهاشون گذر کردم از همه ی دنیای پوچ با آدمایی که ساخته بودم....

این روزا می بینم که کسایی رو که یک زمانی فکر می کردم دوستمن رو دارم از دست می دم و اصلاً بابتش ناراحت نیستم....

تنها چیزی که ناراحتم می کنه بابتشون اینه که وقتی دم از علاقه م می زنم به رفتن به خونه ی خدا، بهم با آهنگ صدای متعجب و ابروهای نازک بالا رفته شون ( چه پسر و چه دختر ) مگن که من چقدر مذهبی ام!!!!.. و من فکر نمی کنم این حرفا ربطی به مذهب داشته باشه!!!!

......

امروز توی آینه خودم رو دیدم.... آهسته زیر لب گفتم که تو کی اینقدی شدی؟!!!.... و چقدر زیبایی!!!!

.....

حرفهایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد.

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

 

+ نوشته شده دردوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:12 توسط بارون, "آ.م" |

همیشه این را به خاطر داشته باش،

من شیرینی تمام حرفهایت را - نگفته -

از طعم نگاهت می چشم....

 

                         بهار 87

+ نوشته شده درشنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:22 توسط بارون, "آ.م" |

"هر چشمی که بر هم می زنیم

یک به یک تمام ماهها

از پی هم می گذرند....

می رسد آن روزی که

پلک تمام چشم ها را

خواب می گیرد...!

 

                         سه شنبه، 13 فروردین 87"

 

+ نوشته شده درچهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:27 توسط بارون, "آ.م" |

باباش رو دوست داشت.. نه، باباش رو می پرستید....

همیشه می گفت پونزده تا دوستت دارم... قد هفت تا آسمون، هفت تا دریا و یه دنیا....!!

از وقتی یادش می یومد بابا همیشه لبخند به لب داشت و همیشه دست مهربونش بهترین تکیه گاه عالم بود...

بین همه ی این آدمایی که دنبال منفعت خودشون بودن و حتی خونواده شون رو می فروختن واسه رسیدن به هوا و هوساشون، بابا بهترین بود... اصلاً بابا قابل قیاس با هیچی نبود....

حتی شوهر خاله ش با اون همه ابهت و به به و چه چهی که پشت سرش بود از با غیرتی و وفاداری، خیلی وقت پیش گندش درومده بوده که یه زن عقد کرده گرفته و کلی هم خاطرخواه پشت سرش روونن... دیگه خاله نمی تونس سرش رو جلو بقیه بگیره بالا و بچه هاش همه افسرده بودن....

باباش اما بهترین بود... همیشه وفادار بود... همیشه مهربون بود... سر ساعت می رفت و سر ساعت می یومد...

همه می گفتن بابا از مامان سره... البته اون وقتا که جوون تر بودن.... بابا هم خوشگل بود هم خوشتیپ و هم پول دار... اما مامان یه زن ساده ی خونه دار بود از یه روستای دور افتاده که هیچ معلوم نشد بابا چرا رفته و دست این دختر رو گرفت و با خودش برده شهر و گفته این زنمه.... مامان اصلاً قشنگ نبود... ساده بود... حتی تا الان که سی سال از ازدواجشون گذشته یه بار هیشکی ندیده که یه آرایش ملایم کرده باشه.... اما از اون طرف دست پختش و خونه داریش و سلیقه ش زبون زده همه بود....

اولای ازدواجش هم خیلی سختی کشیده بود... آخه چندین سال بچه دار نمی شده و مادر شوهرش داشت کم کم با زور یه زن دیگه واسه پسرش می گرفت اما بابا راضی نمی شد.... می گفت فقط همین، خدا بزرگه....

اخر سر خدا به حرف دلشون گوش داد و یه دختر لوس و ننر نسیبشون کرد.... من که می گم به خاطر این بود که خدا دید اگه صد سال دیگه هم آرزوی اینا رو برآورده نکنه بابا همیشه به پای مامان می مونه.... خدا بابا رو امتحان کرد و سربلند بالا اومد.....!

الان دیگه همه ی امتحانا رو بابا و مامان پس دادن و دارن آروم و راحت زندگیشون رو می کنن....

بابا همیشه یه بت بود براش و آرزو می کرد یه روز یه شوهری گیرش بیاد که لنگه ی بابا باشه....

اما یه روز....

یه روز انگار یه طوفان... نه، یه باد ملایم اومد و همه ی اینا رو ویرون کرد... همه ی افکار دخترک رو.... همه ی ذهنیاتش رو....

یه روز که گوشی توی اتاق بود و بابا حموم رفته بود یه اس ام اس اومد... دخترک هم رفت و بازش کرد و دید یکی گفته عزیزم کجایی؟! پس کی میای بیرون هم رو ببینیم؟!! زود خبر بده....

دخترک حالش بد شد و اس ام اس رو پاک کرد و گوشی رو گذاشت سر جاش...

تا بابا از حموم اومد تلفنش زنگ زد و گوشی و برداشت و باش حرف زد.. اونم با یه لحنی که....

اما وقتی قطع کرد به مامان گفت که این همه ش مزاحمش می شه.... مامان ساده هم خندید و هیچی نگفت... گفت من به شوهرم اطمینان کامل دارم...

اما دخترک عصبانی شد، کلی جیغ و ویغ کرد.. به باباش گفت باید کوبنده تر از این باهاش حرف می زدی تا دیگه جرات نکنه زنگ بزنه و و و ... بابام قول داد که همین کار رو کنه... یه قول پدرونه و محکم که دل دختره دوباره شاد کرد....

دختره اما شماره ی طرف رو توی ذهنش سیو کرد....

یه سال گذشت.... یه سال....

عید شد....

بابا و مامان رفتن بیرون و گوشیش توی خونه موند.... زنگ آشنای موبایل بابا توی خونه پیچید و دخترک گوشی و برداشت.... از اون ور خط صدای زیبای یه زن جوون اومد که تا دید یکی دیگه حرف می زنه اشتباه زنگ زدن رو بهونه کرد و با کلی عذرخواهی گوشی رو قطع کرد.... اما....

شماره جزو سیوی ها بود به نام بی نام..... بی نامی که.... بی نامی که شماره ش همون بود... همون بود....

دخترک چندشش شد.... حالش بد شد....

حالا یه کوه غصه توی دلش داره... حالا خیلی وقته که نمی خنده...  حالا خیلی وقته که هیچ خواستگاری رو راه نمی ده به خونه ش.... حالا خیلی وقته... خیلی وقته... خیلی وقته که باباش رو دوس نداره...!!!!

+ نوشته شده درشنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:2 توسط بارون, "آ.م" |

1) ساعت 3 بامداد 29 اسفند راهی سفریم... می ریم مشهد... دفعه ی اولی نیست که داریم می ریم، اما اینبار فکر می کنم بارم خیلی سنگینه، کلی التماس دعا دارم توی کوله بارم و دعا و دعا و دعا...!

2) امسالم گذشت... با کلی روزای خوب و بدی که به همراه داشت.... کاش که سال جدید، توی تقویممون هیچ روز بدی نباشه و همه ی روزا خوب باشه، خـــــــــــوب....

3) خدا همه ی رفتگان رو ببخشه و بیامرزه... جای خیلی ها خالیه....

4) مجبورم تا مشهد همراه عموم اینا باشم... اگه می گم اجبار، برای اینه که دختر عموی لوس و ننرم رو باید تحمل کنم.... گاهی فکر می کنم چقدر می تونه موقعیت ها روی انسانها تاثیر بذاره... و خدا رو شکر میکنم که خودم اینطور نیستم که تا محیط خونه م عوض شه یا پولی دستم بیاد سریع از این رو به اون رو شم و دیگه اطرافیا رو نشناسم.... نمی خواستم اینجا غیبت کنم اما خب حرصم گرفته، دختری که تا دیروز نمی دونست مد و مارک چیه، امروز بخواد هی به من از فلان مد حرف بزنه و لباسای مارکدارش رو به رخم بکشه!... والله اگه آدم بخواد با مد پیش بره که ورشکست می شه!!!.... منم امل نیستم اما ترجیح می دم طوری لباس بپوشم و طوری رفتار کنم که خودم بپسندم نه اطرافیان!!!... من برای خودم زندگی می کنم!!! ( آخی، دلم سبک شد!! )

5) سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم.... سفر همه بی خطر باشه... نوای عزیزمم به سلامتی بره و بیاد و با دست پر....

6) دوستون دارم.... تاااااا، سال دیگه...!!

 

.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,.،.,

 

"چقدر سفر خوب است

پیمودن راه ها.... دست در گردن جاده ها انداختن

و رفتن تا آنجایی که بی مقصدی ست...!!!

خط های سفید جاده، به من لبخند می زنند!..؛ و مرا می خوانند!!!

گرمای دستهایشان دستان مرا کم دارد!

کفش هایم کجاست؟!!!!

 

 

                         مهر 86"

 

 

 

بعداً نوشت: مامان بزرگم دیگه داره می ره... امشب شب آخریه که میاد تو اتاقم... خیلی احساس شرمندگی می کنم از اینکه نوه ی غرغرویی بودم... البته پیشش که نمی گفتم غرغرامو... دلم گرفت.... :-(

 

+ نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:28 توسط بارون, "آ.م" |